شعر اَرِنی و لَن تَرانی
اَرِنی و لَن تَرانی[1]چو شنیدم این سخن را ز زبان آن سه هوشیار[2]ز سیاه خواب غفلت بشدم به هوش و بیداراَرِنی بگفت چو موسی و شنید و لَن تَرانی[3]جلوه های حق بدیدم به جهان و خلق چه بسیارجلوه ات به بال پرواز، جلوه ات به نای آوازجلوه ات به راه پر راز، دیدم از دو چشم بیمارجلوه ات به زندگانی، جلوه ات به هر نشانیجلوه ات به این معانی، دیدم آن خالق اسرارجلوه ات به شبنم گل، جلوه ات به ناز بلبلجلوه ات به برگ سنبل، دیدم آن جلال جبّارجلوه ات به راز خلقت، جلوه ات به نار و جنّت[4]جلوه ات به هر حقیقت، دیدم آن قدرت قهارجلوه ات به عشق عاشق، جلوه ات به هر شقایقجلوه ات به این حقایق، دیدم از روی مه یاردیدنت به چشم سر نیست، چشم دل ببایدش شستتو به عمق جان درآیی، تویی آن خدای ستارهمه عمر ناثوابم، جلوه ات به ما نشاندیکوری دو چشم دل بود، ز جفا و جور گفتارهمه شب به این امیدم که به شفع و وتر و تسبیح[5]به نوای مرغ آمی...
ادامه مطلب