شعر گرگ و روباه
گرگ و روباه عاقلی را گفتمش:«گرگی کنم یا روبهی؟! یا که چونان ابلهان باشم الاغ فربهی؟!» چون تحیّر یافت از این نطق و کلام بی شروع او بگفت:«یاللعجب، توهین بود یا به بهی؟! از چه رو اینگون سؤالم کردی ای یار شفیق؟!» گفتمش:«از بس بدیدم بالغان ابلهی!» چون شنید این را رفیق، قدری درون خود برفت اندگی اندیشه کرد و ناگهان زد قه قهی گفت:«که ای اندیشه گر، تمثیل بس جالب زدی حرف هر دل را زدی با یک کلام کوتهی جمعی از مردم به سان روبه پر حیلتند جلوه ای از خود بسازند در میان، چونان مَهی[1] لیک خدا داند که این قوم خبیث حیله گر دم به دم حقّه زنند بر این جماعت گَه گَهی زآن طرف یک قوم نیز چون گرگ چنگ از رو زنند پشت و رو آنان ندارند، از دورویی ها تُهی چون که مردم این ندانند، گول ظاهر می خورند روبهان حرمت گذارند تا رسانند بر شَهی[2] آن که گرگی پیشه کرد و حرف حق را رو بزد جمله او را طرد کنند، بهرش نباشد جَیگهی[3] ا...
ادامه مطلب