
چوپان و ماررفیقم دردِدل بر سینهاش داشتگَزید دستان خود از لطف بدکاشت[1]کسی بشکسته بود نازک دلش رادلxadآزرده به نزدم کرد شکایااز آن نامردمان بیمروّتحکایت کرد یکی داستان و عبرتیکی مرد فقیری با زن و پور[2]بهxadسختی روزگار طی کرده از زوربهxadچوپانی گرفت قوت از خداوندبکرد شکر و به هر روزی[3] چه خرسندیکی از روزها، گردون به کامش[4]بدوشید شیر بز بهر طعامشبریخت آن را به یک کاسه، نه بسیاربه قصد گرم نمودن رفت پی خارچو برگشت، دید که ماری میخورد شیرنشد او را مزاحم تا شود سیرچو مار رفتار مَرد را از کَرَم دیدبه خود گفتا کنم امروز بر او عیدبه لانه رفت و آورد سکّهای زر[5]که این خوبی بگردد هر دو یک سرنهاد آن سکّه را در کاسهی شیررهِ جبران بر او اینگونه تدبیربشد تکرار به هر روز این قضا رابه هر سکّه نمود شکر خدا ...
ادامه مطلب