شعر چوپان و مار
چوپان و ماررفیقم دردِدل بر سینه اش داشتگَزید دستان خود از لطف بدکاشت[1]کسی بشکسته بود نازک دلش رادل آزرده به نزدم کرد شکایااز آن نامردمان بی مروّتحکایت کرد یکی داستان و عبرتیکی مرد فقیری با زن و پور[2]به سختی روزگار طی کرده از زوربه چوپانی گرفت قوت از خداوندبکرد شکر و به هر روزی[3] چه خرسندیکی از روزها، گردون به کامش[4]بدوشید شیر بز بهر طعامشبریخت آن را به یک کاسه، نه بسیاربه قصد گرم نمودن رفت پی خارچو برگشت، دید که ماری می خورد شیرنشد او را مزاحم تا شود سیرچو مار رفتار مَرد را از کَرَم دیدبه خود گفتا کنم امروز بر او عیدبه لانه رفت و آورد سکّه ای زر[5]که این خوبی بگردد هر دو یک سرنهاد آن سکّه را در کاسه ی شیررهِ جبران بر او این گونه تدبیربشد تکرار به هر روز این قضا رابه هر سکّه نمود شکر خدا راتمکّن یافته مرد و قصد حج کردبه پورش ماجرا گفت و رهِ دردبگفتا چون نباشم، تو چنین کنصبوری کرده و ...
ادامه مطلب