شعر بز و گوسفند
بز و گوسفندگلّه ی چوپان پر از بز بود و گوسفندی صبورصبح به صبح بهر چرا می برد همه بر دشت دوربز به هر ره در جلو می رفت و گوسفند در عقباین مرام بز بود، بر دیگران باشد لقب[1]در مسیری بوته ی خاری به چشم بز بخورداز سر حرص و طمع سیر دلش زآن خار خوردچونکه بز مشغول خار شد، گوسِفند از پیش رفتفاصله افتاد میان بز و او، از هشت و هفتبز به دنبالش برفت تا فارغ از آن خار شدگام خود را تند گرفت تا گوسفند آشکار شدناگهان بر جوی آب کوچکی گوسفند رسیدلاجرم بهر عبور از جوی آب، از آن پریدچونکه او بالا پرید و دمبه سر بالا نهاد[2]عورتش را لحظه ای بز دید و خنده سر بدادهُو کشید در بین گلّه، طعنه زد بر گوسفنددیدم آن پنهان تو، سخره گرفت این را ز چندچون که بز تکرار نمود طعنه زدن از آن طریقگوسفند آمد به نزدیکش، بگفت ای نارفیقعمر طولایی است که تو از پیش گلّه رفته ایمن به حرمت در پس گلّه شدم، چون خسته ای[3]پشت من بر حکم یز...
ادامه مطلب