شعر باختم
باختمباختم آنچه به سختی زین جهان آمد به دستچون کبوتر بچّه ای ناگه زدستانم بجَستصد هزار حسرت به جانم او فکند از آن جفاجای حسرت کی شود پُر، بر منِ افسون پرست؟چرخ گردون آن ورای تیره را رخ می نموداین سیاهی را به بخت ما بدوخت جام اَلَست[1]روز و شب بر ما نماند و کلّ ایّامم یکیستبی قراری را کجا درمان به این عالم شدست؟روزگار با دست خود بشکست گل امّید مالاله ی حزنی به جای آن درون سینه هستعمر نوح یا طفل نوپا در برِ سوته دلان[2]فرق و توفیقی ندارند، آن گَهی که دل شکستگو کدام مرحم طبابت می کند این زخم دل؟صد خوشا بر حال مدهوشان و خمّاران مستتلخی آن عشق بسوزد لحظه لحظه عمر ماسیلی ایّام به صورت دیده ایم زآن ناز و شستعمر ما طی شد سراسر زآن همه افسوس و آهکی شود دل را از این بغض و غم دیرینه رَست[3]؟روسیاهان در پس پرده به ما طعنه زنندواگذار کردیم به یزدان حکم نامردان پستای تُفو بر این فلک از این همه نامردمیت...
ادامه مطلب