شعر بازی عشق
بازی عشقکلبه ای را از سر عشقی بنا کردیم به مهرچرخ گردون می نواحت چنگی به آهنگ سپهرنوجوانی را گذر کردیم به امید وصالقصر رویاها بدیدیم هر شبی در آن خیالکوچه های نوجوانی پر ز بوی خاطرهعاشقی مارا بکرد هم شاعر و هم شاعرهآفتاب مهر ما رنگی ز اُخرایی نداشتدشت سرسبز امید، وَهمی ز صحرایی نداشتشعله ی گرم محبت بر تنم آتش بزدعشق او ایمان ما گشت، گرچه یزدان آن سزددر یکی از روزهای سبز و گرم پرامیدغافل از موجی و طوفانی که ناگه می رسیددست ناحق فلک ناگه گریبانم گرفتشور و سرمستی ستاند و دین و ایمانم گرفتبرگ برگ غنچه ی امید ما خشکیده گشتقبل هر بشکفتگی، امید آن ببریده گشتشاعره کفران نعمت کرده از کم طاقتیشاعر شعر غزل را پس زد از بی رغبتیاو رها کرده به اندوه در شکستی بی دلیلقلب معیوبش شکست، شاعر بشد خوار و ذلیلبغض سنگینی گلویش را ببست از آن زمانیاد آن بغض و شکست همراه اوست در هر مکانطعنه ی عالم شنید از هر زبان ت...
ادامه مطلب