شعر سکّه و چاو
سکّه و چاوشبی مردی ز سرمستیرها از عالم و هستیبه راهی در گذارِ بختبخورد پایش به جسمی سختصدای سکّه ای بشنیدبه دنبال صدا گردیدگمانش بود که آن سکّهطلا باشد، به هر تکّه[1]نیافت سکّه ز تاریکیندید کورسوی باریکیکشید دستان به روی خاکز اقبال و مراد پاکبه تکّه کاغذی برخوردزدش آتش، به نور خُرد[2]بیافت آن سکّه ی ناچیزپشیمان از تلاش و خیزبدید که کاغذ و آتشبُود چاو[3] و نشد چارَشکه این فرجام بسیاریستپر از افسوس و شرمساریستگهی بهر متاعی ریزو یا بی ارزش و ناچیزدهیم عمر گران مایهبسوزد سود و سرمایهابوالفضل سرلک متخلص به استوار[1] - به معنای آنکه هر مقدار و تکّه از طلا هم که باشد، باز ارزشمند است.[2] -به معنای آنکه آن تکّه کاغذ، نور کمی ایجاد کرد.[3] - به معنای اسکناس |+| نوشته شده در سه شنبه دوازدهم دی ۱۴۰۲ساعت 23:0  توسط ابوالفضل سرلک | ...
ادامه مطلب