شعر پژواک
پژواکز شوق زندگانی گَه، به کوهستان سفر کردمطراوت در طبیعت بود، بدین سان گه خطر کردمیکی سنگی به زیر پای، به ناگه سست و لغزش کردفرو افتاد به هر درّه، به هر ضربت چه غرّش کردصدای سنگ می پیچید، میان درّه باز و بازاز این پژواک غرّشها، صدا پیچید چون آوازبه هر نایی نوایی بود و هر تاقی به توقی دنگ[1]شنیدم این صداها را همانند صدای سنگ به پاسخ در صدای سنگ، فقط پاسخ همان سنگ بودنه قلّه ناله ای کرد و نه درّه در پی جنگ بودبدیدم آشنا این را، به عبرت در گذار عمرکه پژواک عمل دیدم، مدام در گیر و دار عمربه هر جا خیر و نیکی را، به راه حق روا سازیبه پژواک پاسخش نیکی، ببینی تو در این بازیو گه چون در ره ناحق، چو محکم گام برداریچنان سیلی خوری زین دست، برابر هر چه می کاریبدین نکته بگرد آگه، عقوبت از جفای توستبیامد بر سرت هر چه، تماماً از خطای توستگریبان خودت گیر و نهیب خودخطاکاریرها کن هر گله یا بغض، نِشین بر تخ...
ادامه مطلب