بازیگر
به کویی[1] چهرهای دیدم، برایم آشنا از دیر
گمانم بود که ایّامی، ز دستش بودهام دلگیر
دو چشمش بر دو چشمم دوخت، کمی آهسته کرد گامش
به یاد آورد که این خسته، بُوَد آن یار ایّامش
کشید آهی ز بیخ جان، سرش بر سوی دیگر کرد
گذر کرد از کنارم لیک، دلش گرم و به ظاهر سرد
به سانی دیده بست و رفت، که گویی آشنایی نیست!
چه زیبا شخص دیگر شد، عجب دنیای تاریکیست!
ولی با خود بگفتم هی، چه داری انتظار از وی؟!
که هر سر، در گریبانیست، مصیبتهای پی در پی
گهی با خود کنم نجوا، گلایه دارم از مردم
ز دست هر که در حدّی، بزد نیشی چونان کژدم[2]
نباشد چاره بر این وضع، نباشد مرحمی بر درد
گزیرم[3] بستن چشم است، به روی چهرههای زرد
بباید شخص دیگر گشت، چونان که بازِگر[4] باشد
خوشا بر حال بازیگر، که در نقشی دگر باشد
همه شخصی دگر هستیم، همه بازیگری کردیم
همه خود را شبیهِ بر، بُرون دیگری کردیم[5]
به این دم استوار هرگز، مباش نومید ز عُقبایت[6]
خدا بیند درون تو، کند چاره به غمهایت
بساز با این زمانه مرد، بساز با هر چه نامردی
بساز که روزگار این است، بساز که کوهی از دردی
ابوالفضل سرلک متخلص به استوار
[1] - گذری، محل عبوری
[2] - عقرب
[3] - چارهام
[4] - اختصار از بازیگر (اختیارات شاعری)
[5] - به این تفسیر که هر یک خود را شبیه به ظاهر کسی کردیم که او خود نیز درونش با بیرونش و ظاهرش متفاوت است.
[6] - عاقبتت
برچسب:
نویسنده: آرتین کریمیان