خرید بک لینک

راز پروانه

کَم­‌کَمَک فصل خزان بر انتهایش می‌رسید

شعر راز پروانه

باد سرد هوهوکُنان بر دشت و صحرا می‌وزید

خرس پیر خود را مُحیّا بهر خوابش[1] می‌نمود

شاپری[2] رازی به دل بهر کلام آورده بود

دلشکسته سوی خرس رفت و بدو گفت ای رفیق

حرف من بشنو که شاید پاسخش دانی دقیق

خرس بدو گفتا که حال، خوابم گرفته است ای پری[3]

صحبتت را واگذار بهر زمان دیگری!

این بگفت خرس و به خواب خود فرو رفت سرد و سخت

غافل از دردی که پروانه بداشت، برگشته‌بخت

نوبهاران می‌رسید از رَه پس از چند ماهِ سرد

خواب خرس پایان کار گرفت و باز نمود چشمان به درد

دید که آن پروانۀ برگشته‌­بخت جان داده است!

شاید از آن درد خود، سر بر زمین بنهاده است!

غم به چهرِ[4] خرس بیامد از وقوع ماجرا

خود ملامت می‌نمود، راز­ پری نشنید چرا؟

کرد سوال از خرس دیگر علت این مرگ و غم

گفت که عمر شاپری تنها بود چند روز و کم

خواب خرس طولانی و عمر پری کمتر ز گل

کِی شود یکسان بگردد عمر گل با خواب کُل؟

گویم این با مردمان، در گفتن حرف دلی

فرصت خود را غنیمت دان، مکُن هر کاهِلی

شایدش دیگر نباشد فرصتی لب واکنی

درد و حرف خود بگویی، عقده‌ها بُگشا کنی

قدر هر لحظه بدان که عمر ما کوته بُود

وای از آن حرفی که عقده در گلوی ما شود!

ابوالفضل سرلک متخلّص به استوار

[1] - اشاره به خواب زمستانی خرس­‌ها دارد

[2] - شاپرک، نوعی پروانه

[3] - اختصار از شاپری یا همان شاپرک

[4] - اختصار از چهره (اختیارات شاعری)

برچسب: نویسنده: آرتین کریمیان تاريخ: پنجشنبه 26 شهريور 1405 ساعت: 2:30

صفحه بندی