خرید بک لینک

نصیحت خر

خسته‌مرد دستی به پیشانی کشید و آه سرد

شعر نصیحت خر

اَبرُوان[1] در هم کشید و زیر لب نجوا بکرد

می‌شنیدم آن به‌سختی از لبان خسته‌مرد

«خواری مارا ببین، ما را چه کس موعظه کرد!!!»[2]

یادم آمد این حکایت مرتبط با حرف او

که گهی باید بگفت ای روزگار، برتو تُفو!

در یکی بیشه و دشت، شیری شکار کرد ماده گور[3]

گوشه‌ای تنها بشد مشغول خوردن، آن غیور[4]

از سر بدذاتی کفتار و سرقت از دگر

بهر دزدی و طمع، رفتند سراغ شیر نر

جمعی از آنان بکردند حمله بر شیر ژیان

حمله‌ی کفتار به شیر، از هر نظر دارد زیان

کِبر[5] شیر مانع شد از وادادن صحنه به دزد

این روا نبوَد که بی‌زحمت کسی گیرد دو مزد[6]

در کش و قوس و نزاع، ناگه شکست پنجه ز شیر

عاقبت بازنده گشت و وانهاد آن دار و گیر

طعمه را کفتار ببُرد و شیر کناری جست و ماند

با هزار سختی و درد، خود را از آن مجمع رهاند

لنگ‌لنگان شیر به دشت و آشیانِ خود رسید

واهمه بود در سرش، کارش کجا خواهد کشید؟!!!!

پای لنگ شیر به چشم جملگی دیده بشد

پچ‌پچی آمد پدید در جنگل و او شُهره شد

زان میان ناگه برفت نزدیک الاغ پیر و گفت:

«اِشتبَه[7] کردی تو شیر، از جنگ تنهایی و جُفت»

پاسخش داد شیر که «جمعِ گله­‌ی کفتار پست

دست‌کم باشد به هفت و سنّتش این‌گونه است!»

گفت الاغ: «این‌که بُود بدتر به حالت ای دلیر

کِی شوی غالب به هفت؟ حتی اگر باشی تو شیر!!»

باز بدو گفت: «ای الاغ، این روزگار ما بوَد

هر زمان شیر از شکار طعمه‌اش فارغ شود

آن­‌دم است که جمع کفتاران دَوَند سوی شکار

چاره‌ای بر شیر نباشد جز دفاع زین آشِکار

بارها ما گشته‌ایم غالب براین جنگ و نزاع

گَه به ندرت هم رها سازیم شکار، گوییم وداع»

گفت الاغ: «وقتی بدیدی عده‌شان افزون‌تر است

صحنه وا می‌دادی و حقّا که این مقرون‌تر است!»

شیر که شد ناراحت و خسته از آن افکار خر

نیم‌نگاه بر پای خود کرد و سپس گفتار خر

گفت: «چه گویم بر فلک، این‌سان طریقت می‌کند

روزگار ما نگر، خر هم نصیحت می‌کند!!!»

استوار مقصود تو بر چیست از این گفتار سخت؟

باز چه چیز آزموده‌ای از روزگار جبر و بخت؟

آن‌دمی که در مسیر زندگی رَه می‌روی

کس نداند انتها غالب و یا مغلوب شوی

گر شوی پیروز در این ره، کس نگوید مرحبا

وای از آن روزی که مغلوب گردی از خبط و خطا

آن‌دم است که هر کسی بر تو قضاوت می‌کند

ابلهی هم گَه برایت حکم و حکمت می‌کند!

ابوالفضل سرلک متخلّص به استوار

[1] ابروهایش

[2] به این مفهوم که چقدر ما خوار و بدبخت شده‌ایم که یک انسان بی‌مقدار هم ما را نصیحت می­کند.

[3] گورخر

[4] غیرتمند. اشاره به شیر. به این مفهوم که خود غیرت دارد و برای روزی خود تلاش می­‌کند.

[5] غرور

[6] دو خروجی. هم به‌دست آوردن غذای بی‌زحمت و هم شکست دادن شیر

[7] اختصار از اشتباه

برچسب: نویسنده: آرتین کریمیان تاريخ: پنجشنبه 26 شهريور 1405 ساعت: 2:30

صفحه بندی