شعر سنگ اول - تاریخ: 1405/6/26 ساعت: 2:30
سنگ اولدر زمان حضرت عیسی، زنی فِسقی[1] بکرد دامنش آلوده بود از معصیت با جنس مردجمعی از مردان که هرکه خود بدید خِیرُالبشرمدّعی گشتند به سنگسارش، به صد داد و تَشَر[2]هر یکی لعنی بر او کرد و گریبانش کشیدبر زمین انداخته او را از سر ذات پلیدبا هزار فریاد و داد و هجمه[3] و حمله بر اوپُرس‌پرسان هر یکی از ح...
شعر حلم عظیم - تاریخ: 1405/6/26 ساعت: 2:30
حِلمِ عظیمکفشکی[1] خواهم ساخت کَفه‌­اش از جنس سنگرویِه‌اش از جنس چوبو به پا خواهم کردتا که اُفتم به رَهیبلکه راضی کنم آن خلق خداوانهند بر کفِ منبعدِ چند سال و مَهی[2]آنچه یزدان به روا داده مرامن که بازنده و مظلوم بُدم در همه عمربا همه قدرت و پاکی که به هر کار شدمحقّم این‌گون نبُوَد از رهِ کینکه ز هر...
شعر راز پروانه - تاریخ: 1405/6/26 ساعت: 2:30
راز پروانهکَم­‌کَمَک فصل خزان بر انتهایش می‌رسید باد سرد هوهوکُنان بر دشت و صحرا می‌وزیدخرس پیر خود را مُحیّا بهر خوابش[1] می‌نمودشاپری[2] رازی به دل بهر کلام آورده بوددلشکسته سوی خرس رفت و بدو گفت ای رفیقحرف من بشنو که شاید پاسخش دانی دقیقخرس بدو گفتا که حال، خوابم گرفته است ای پری[3]صحبتت را واگذا...
شعر نصیحت خر - تاریخ: 1405/6/26 ساعت: 2:30
نصیحت خرخسته‌مرد دستی به پیشانی کشید و آه سرد اَبرُوان[1] در هم کشید و زیر لب نجوا بکردمی‌شنیدم آن به‌سختی از لبان خسته‌مرد«خواری مارا ببین، ما را چه کس موعظه کرد!!!»[2]یادم آمد این حکایت مرتبط با حرف اوکه گهی باید بگفت ای روزگار، برتو تُفو!در یکی بیشه و دشت، شیری شکار کرد ماده گور[3] گوشه‌ای تنها ب...
شعر بازیگر - تاریخ: 1405/6/26 ساعت: 2:30
بازیگربه کویی[1] چهره‌ای دیدم، برایم آشنا از دیر گمانم بود که ایّامی، ز دستش بوده‌ام دلگیردو چشمش بر دو چشمم دوخت، کمی آهسته کرد گامشبه یاد آورد که این خسته، بُوَد آن یار ایّامشکشید آهی ز بیخ جان، سرش بر سوی دیگر کردگذر کرد از کنارم لیک، دلش گرم و به ظاهر سردبه سانی دیده بست و رفت، که گویی آشنایی نی...
شعر حیف از آن جوانی ام - تاریخ: 1405/6/26 ساعت: 2:30
حیف از آن جوانی امبازی این چرخ و فلک، دهر و زمان پر کلک از من ستاند بال و پرک، حیف از آن جوانی امرفته به باد غرور من، گشته فنا سُرور منشرمِ از این حضور من، حیف از آن جوانی اماز سر عقل عبور من، بی گَزَک آن مرور منهَتک به این شعور من، حیف از آن جوانی امنیست دگر تاب و توان، بسته شده قفل زبانمُهر زدند ب...
شعر به ستم‌دیده چه سود؟ - تاریخ: 1405/6/26 ساعت: 2:30
بر روی پوستری یک بیت شعر از جناب ناصر گوهری نوشته بود "گیرم که به ظالمان عذابی است علیم---- زین محکمه یارب به ستم‌دیده چه­ سود؟" هر چه جستجو کردم، شعر مفصلی از این تک بیت پیدا نکردم. امیدوارم ایشان مارا حلال کند. با حال و دل سوختۀ خویش، از این بیت الگو گرفته و ادامه را اینچنین نوشتم... به ستم­‌دیده ...
شعر چوپان و مار - تاریخ: 1403/4/30 ساعت: 15:26
چوپان و ماررفیقم دردِدل بر سینهاش داشتگَزید دستان خود از لطف بدکاشت[1]کسی بشکسته بود نازک دلش رادلxadآزرده به نزدم کرد شکایااز آن نامردمان بیمروّتحکایت کرد یکی داستان و عبرتیکی مرد فقیری با زن و پور[2]بهxadسختی روزگار طی کرده از زوربهxadچوپانی گرفت قوت از خداوندبکرد شکر و به هر روزی[3] چه خرسندیکی ا...
شعر تحفۀ نادر - تاریخ: 1403/3/11 ساعت: 0:48
سه شنبه هجدهم اردیبهشت ۱۴۰۳ | 1:37 | ابوالفضل سرلک -
شعر دلشکسته - تاریخ: 1403/1/30 ساعت: 18:19
دلشکستهگویند چو دلی شکسته گرددعرش از غم آن گسسته گرددمأیوس شود دل از مرادشهمت ز تلاش خسته گرددرگبار شکست و درد و مشکلسختی و بلا چو دسته گرددهر غصّه به دل نشیند و دلکانون غم و چو هسته گرددآن روز چه خوش است رقیبِ بدخواهکَشتی به گِلی نشسته گرددساز دل ما نوای خوش داشتحیف است که غمی به چَسته گردد[1]دور ا...
شعر ثابت قدم - تاریخ: 1402/12/4 ساعت: 19:50
ثابت قدمگفتید که تضمین به کلامت خواهیمبا آنکه بدانید در مسیر و راهیمدیده بگشا بر آن همه صدق کلامدر خلوت خود، خلوص ما بین و تمامدلخور ز قضاوتی به ناحق هستیمدلخون شده از دست شما، چشم بستیماین مردِ خدا مدّعی پاکی نیستبیخبط و خطا، در کُرهی خاکی نیستلکن که گنه را فقط از ما منِگریک سوی خطا ما، و تو در سوی...
شعر ببر و خر - تاریخ: 1402/11/5 ساعت: 14:54
ببر و خر در میان ببر و خر بحثی ز رنگ آمد پدیدخر بگفت رنگ چمن آبی بود، از باب دیدبا تعجّب ببر گفت، رنگ چمن در دشت و باغسبز تیره بوده و این را همه دانند، الاغخر به رنگِ آبی خود مینمود اصرار و جَرببر زنافهمیِ خر، سردرگم و آسیمهxadسر[1]عاقبت گفتند ز بهرِ داوریِ این جدالنزد سلطان میرویم، پایان دهد این بح...
شعر سکّه و چاو - تاریخ: 1402/11/5 ساعت: 14:54
سکّه و چاوشبی مردی ز سرمستیرها از عالم و هستیبه راهی در گذارِ بختبخورد پایش به جسمی سختصدای سکّهای بشنیدبهxadدنبال صدا گردیدگمانش بود که آن سکّهطلا باشد، به هر تکّه[1]نیافت سکّه ز تاریکیندید کورسوی باریکیکشید دستان به روی خاکز اقبال و مراد پاکبه تکّه کاغذی برخوردزدش آتش، به نور خُرد[2]بیافت آن سکّهی...
شعر دستگیری - تاریخ: 1402/11/5 ساعت: 14:54
دستگیریروزگار صبر و تحمّل را زِما دادست به بادطاقتی بر ما دگر بهر جفا دیدن مباددستxadگیری کن به حدّ خود ز ما، بهر خدانِی که مُچxadگیری و دستِ ما شِکانی از جفاحاصلت از آن همه رسواگری ما چه شد؟خلوت ما با خدا، بهر شما بازیچه شد؟ساقهی بشکسته را آتل ببندند از کرمنی که آن بُبریده و مدفون نمایند لاجرمگر که...
شعر بازی عشق - تاریخ: 1402/9/14 ساعت: 8:03
بازی عشقکلبهای را از سر عشقی بنا کردیم به مهرچرخ گردون مینواحت چنگی به آهنگ سپهرنوجوانی را گذر کردیم به امید وصالقصر رویاها بدیدیم هر شبی در آن خیالکوچههای نوجوانی پر ز بوی خاطرهعاشقی مارا بکرد هم شاعر و هم شاعرهآفتاب مهر ما رنگی ز اُخرایی نداشتدشت سرسبز امید، وَهمی ز صحرایی نداشتشعلهی گرم محبت بر ت...
شعر غزّه - تاریخ: 1402/9/14 ساعت: 8:03
غزّهصدایی خاطرم آزرد، صدای کودکی رنجورصدایی که به سختی گفت: «به سینه زخم ما ناسور[1]پر از خاک است سر و رویم، پر از زخم است تن عریانبریزد بر سر ما بمب، عدوی غاصب مزدورتمام عمر ما در جنگ، به صرف فعل آزادیبه ظاهر خاک ما آزاد، ولی در خاک خود محصوربترسد دشمن از سایه، ز هر مشت گره کردهسلاحم دین و ایمان اس...
شعر خودزنی - تاریخ: 1402/7/24 ساعت: 19:48
خودزنیباوری در سر همه داریم از این فعل حرامکه بود تیغی به اندامی کشیدن از نیام[1]یا هر آنکس که خودآزاری نموده فیالمثالخودزنی کرده به رفتار و نباشد او به حال[2]نِی رفیق، تعریف این فعل حرام اینسان مبادخودزنی صرفاً خراش پوست یک انسان مبادخودزنی آن است که دلسوزان خاک را وانهیحرمت دود و قلم یکجا به زیر پ...
شعر باختم - تاریخ: 1402/5/15 ساعت: 15:32
باختمباختم آنچه به سختی زین جهان آمد به دستچون کبوتر بچّهای ناگه زدستانم بجَستصد هزار حسرت به جانم او فکند از آن جفاجای حسرت کی شود پُر، بر منِ افسونپرست؟چرخ گردون آن ورای تیره را رخ مینموداین سیاهی را به بخت ما بدوخت جام اَلَست[1]روز و شب بر ما نماند و کلّ ایّامم یکیستبیقراری را کجا درمان به این عا...
شعر یکَه مرد - تاریخ: 1402/5/15 ساعت: 15:32
یکّه مردوای از آن روزی که مردی سینه بشکافد ز دردطاقت و تابش به سر آید، بگردد چهره زردسِرّ دل با بغض و آه گوید به هر اهل دلیپاره گشته بند امیدش، بگردد دل چه سردطاقت و تابی نباشد بهر او از جور و ظلموانهد صحنه به دشمن، خسته گردد از نبردشِکوهها از آن کند که روزگارش را بسوخترازها گوید از آنکه حال او اینس...
شعر سکوت - تاریخ: 1402/5/15 ساعت: 15:32
سکوتما همه خود را بدانیم عاقلی بیاشتباهبر تمام خلق و ناس دائِم بگوییم راه و چاهغافل از آنیم که چرخ روزگار چرخیدنی استنقطهی اوج و حضیض[1]، هر لحظهاش ما و منی استسعدیا رحمت تو را باشد از آن پند گران[2]دُرّ گفتارت بشد اندیشهای در هر زمانچون تورا دردی بیفتد از گذار روزگاریا که استیصال[3] عالم بر روانت گ...