خرید بک لینک
سنگ اولدر زمان حضرت عیسی، زنی فِسقی[1] بکرد دامنش آلوده بود از معصیت با جنس مردجمعی از مردان که هرکه خود بدید خِیرُالبشرمدّعی گشتند به سنگسارش، به صد داد و تَشَر[2]هر یکی لعنی بر او کرد و گریبانش کشیدبر زمین انداخته او را از سر ذات پلیدبا هزار فریاد و داد و هجمه[3] و حمله بر اوپُرس‌پرسان هر یکی از حضرتش کرد جستجوتا که آخر حضرت عیسی بدیدند در مسیرشرح آن زن را برایش بازگو کردند و گیرجمله از ایشان طلب کردند که حکم او نماهر یکی آماده گشت تا سنگ خود کرده رهاحضرت عیسی نگاهی کرد به آن جمع کثیرگفت که: ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آرتین کریمیان تاريخ: پنجشنبه 26 شهريور 1405 ساعت: 2:30

حِلمِ عظیمکفشکی[1] خواهم ساخت کَفه‌­اش از جنس سنگرویِه‌اش از جنس چوبو به پا خواهم کردتا که اُفتم به رَهیبلکه راضی کنم آن خلق خداوانهند بر کفِ منبعدِ چند سال و مَهی[2]آنچه یزدان به روا داده مرامن که بازنده و مظلوم بُدم در همه عمربا همه قدرت و پاکی که به هر کار شدمحقّم این‌گون نبُوَد از رهِ کینکه ز هر نعمت پاکش به جفا دور شومصبر را از تو طلب دارم و بسکه به این بندۀ مظلوم و حزیندهی آن حِلمِ عظیم[3]کمکم کن تو خدایأس بر من نشود مُستولی[4]مددی کن تو رحیمما رَجاه[5] و تو کریم....ابوالفضل سرلک متخلّص بادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آرتین کریمیان تاريخ: پنجشنبه 26 شهريور 1405 ساعت: 2:30

راز پروانهکَم­‌کَمَک فصل خزان بر انتهایش می‌رسید باد سرد هوهوکُنان بر دشت و صحرا می‌وزیدخرس پیر خود را مُحیّا بهر خوابش[1] می‌نمودشاپری[2] رازی به دل بهر کلام آورده بوددلشکسته سوی خرس رفت و بدو گفت ای رفیقحرف من بشنو که شاید پاسخش دانی دقیقخرس بدو گفتا که حال، خوابم گرفته است ای پری[3]صحبتت را واگذار بهر زمان دیگری!این بگفت خرس و به خواب خود فرو رفت سرد و سختغافل از دردی که پروانه بداشت، برگشته‌بختنوبهاران می‌رسید از رَه پس از چند ماهِ سردخواب خرس پایان کار گرفت و باز نمود چشمان به درددید که آنادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آرتین کریمیان تاريخ: پنجشنبه 26 شهريور 1405 ساعت: 2:30

نصیحت خرخسته‌مرد دستی به پیشانی کشید و آه سرد اَبرُوان[1] در هم کشید و زیر لب نجوا بکردمی‌شنیدم آن به‌سختی از لبان خسته‌مرد«خواری مارا ببین، ما را چه کس موعظه کرد!!!»[2]یادم آمد این حکایت مرتبط با حرف اوکه گهی باید بگفت ای روزگار، برتو تُفو!در یکی بیشه و دشت، شیری شکار کرد ماده گور[3] گوشه‌ای تنها بشد مشغول خوردن، آن غیور[4] از سر بدذاتی کفتار و سرقت از دگربهر دزدی و طمع، رفتند سراغ شیر نرجمعی از آنان بکردند حمله بر شیر ژیانحمله‌ی کفتار به شیر، از هر نظر دارد زیانکِبر[5] شیر مانع شد از وادادن صادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آرتین کریمیان تاريخ: پنجشنبه 26 شهريور 1405 ساعت: 2:30

بازیگربه کویی[1] چهره‌ای دیدم، برایم آشنا از دیر گمانم بود که ایّامی، ز دستش بوده‌ام دلگیردو چشمش بر دو چشمم دوخت، کمی آهسته کرد گامشبه یاد آورد که این خسته، بُوَد آن یار ایّامشکشید آهی ز بیخ جان، سرش بر سوی دیگر کردگذر کرد از کنارم لیک، دلش گرم و به ظاهر سردبه سانی دیده بست و رفت، که گویی آشنایی نیست!چه زیبا شخص دیگر شد، عجب دنیای تاریکیست!ولی با خود بگفتم هی، چه داری انتظار از وی؟!که هر سر، در گریبانیست، مصیبت‌های پی در پیگهی با خود کنم نجوا، گلایه دارم از مردمز دست هر که در حدّی، بزد نیشی چوادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آرتین کریمیان تاريخ: پنجشنبه 26 شهريور 1405 ساعت: 2:30

حیف از آن جوانی امبازی این چرخ و فلک، دهر و زمان پر کلک از من ستاند بال و پرک، حیف از آن جوانی امرفته به باد غرور من، گشته فنا سُرور منشرمِ از این حضور من، حیف از آن جوانی اماز سر عقل عبور من، بی گَزَک آن مرور منهَتک به این شعور من، حیف از آن جوانی امنیست دگر تاب و توان، بسته شده قفل زبانمُهر زدند بر این دهان، حیف از آن جوانی امبسته دو دست و بال من، وااسفا به حال منساکتِ قیل و قال من، حیف از آن جوانی امنیست مجال صحبتم، از عملم به حیرتماز سر دل به خجلتم، حیف از آن جوانی امنعل زدم به پای خویش، نهادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آرتین کریمیان تاريخ: پنجشنبه 26 شهريور 1405 ساعت: 2:30

بر روی پوستری یک بیت شعر از جناب ناصر گوهری نوشته بود "گیرم که به ظالمان عذابی است علیم---- زین محکمه یارب به ستم‌دیده چه­ سود؟" هر چه جستجو کردم، شعر مفصلی از این تک بیت پیدا نکردم. امیدوارم ایشان مارا حلال کند. با حال و دل سوختۀ خویش، از این بیت الگو گرفته و ادامه را اینچنین نوشتم... به ستم­‌دیده چه سود؟ گویند اگر ظلم کنی بر دگرانور بر دگری جور کنی، خُرد و کلانگویند اگر دل شکنی با دردیآه از سر سوز دل کِشد با سردیتاوان بدهی به حکم آن رب ودود[1]زین محکمه یا رب به ستم‌دیده چه سود؟*دیدیم به زبانادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آرتین کریمیان تاريخ: پنجشنبه 26 شهريور 1405 ساعت: 2:30

چوپان و ماررفیقم دردِدل بر سینهاش داشتگَزید دستان خود از لطف بدکاشت[1]کسی بشکسته بود نازک دلش رادلxadآزرده به نزدم کرد شکایااز آن نامردمان بیمروّتحکایت کرد یکی داستان و عبرتیکی مرد فقیری با زن و پور[2]بهxadسختی روزگار طی کرده از زوربهxadچوپانی گرفت قوت از خداوندبکرد شکر و به هر روزی[3] چه خرسندیکی از روزها، گردون به کامش[4]بدوشید شیر بز بهر طعامشبریخت آن را به یک کاسه، نه بسیاربه قصد گرم نمودن رفت پی خارچو برگشت، دید که ماری میخورد شیرنشد او را مزاحم تا شود سیرچو مار رفتار مَرد را از کَرَم دیدبه خود گفتا کنم امروز بر او عیدبه لانه رفت و آورد سکّهای زر[5]که این خوبی بگردد هر دو یک سرنهاد آن سکّه را در کاسهی شیررهِ جبران بر او اینگونه تدبیربشد تکرار به هر روز این قضا رابه هر سکّه نمود شکر خدا راتمکّن یافته مرد و قصد حج کردبه پورش ماجرا گفت و رهِ دردبگفتا چون نباشم، تو چنین کنصبوری کرده و بر آن یقین کنپسر تکرار نمود کار پدر رابه چند روزی گرفت سکّه و زر راز کمطاقتی و بیصبری خویشطمع ناگه گریبانش گرفت بیشاگر مار را کَنَم سر را ز پیکربه یکباره بهدست آرم همه زرلذا حمله نمود بر مار بیxadحیل[6]دُم او قطع بشد از ضربهی بیلچو مار زخمی بگشت از کینهی پورگزید او را ز خشم و گشت از او دورپسر مُرد و بدید فرجام آن کارنبود آن رَه، رهِ شکرانه از مارز حج برگشت و چون بشنید قضایابشد نالان و محزون از بلایادگر باره برفت دنبال آن مارگذاشت آن ظرف شیر بر درگه یاربیامد مار و باز در پاسخ شیرنهاد یک سکّه در ظرف و چه دلگیربدو گفتا که این پایان کار استغم هر دو به ما دردی نزار استنه داغ از سینهی تو میرود مَردنه دُم برگردد و آرام شود دردکه راه ما دگر از هم جدا هستمیان مار و مرد، درد و بلا هستچو این ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آرتین کریمیان تاريخ: شنبه 30 تير 1403 ساعت: 15:26

سه شنبه هجدهم اردیبهشت ۱۴۰۳ | 1:37 | ابوالفضل سرلک -
دلشکستهگویند چو دلی شکسته گرددعرش از غم آن گسسته گرددمأیوس شود دل از مرادشهمت ز تلاش خسته گرددرگبار شکست و درد و مشکلسختی و بلا چو دسته گرددهر غصّه به دل نشیند و دلکانون غم و چو هسته گرددآن روز چه خوش است رقیبِ بدخواهکَشتی به گِلی نشسته گرددساز دل ما نوای خوش داشتحیف است که غمی به چَسته گردد[1]دور از همگان بُود که بر جانسرزندگی عمری رَسته[2] گرددیا رب تو روا مدار که یکباردربهای امید بسته گردددل را زدهام گِره به امیدمگذار که گِره نبسته گردددرد دل ما تو چارهای کندور از غم و بغض، خجسته گرددابوالفضل سرلک متخلص به استوار[1] -چسته بهxadمعنای نغمه و آهنگ و در این اینجا بهxadمعنای نغمه و آهنگ غمگین میxadباشد.[2] - رسته بهxadمعنای رهاگشته و آزادشده. شاعر در اینجا آرزو دارد که نرسد آن روزی که سرزندگی از جان جدا شده باشد. + نوشته شده در یکشنبه سیزدهم اسفند ۱۴۰۲ ساعت 0:6 توسط ابوالفضل سرلک  |  ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آرتین کریمیان تاريخ: پنجشنبه 30 فروردين 1403 ساعت: 18:19

ثابت قدمگفتید که تضمین به کلامت خواهیمبا آنکه بدانید در مسیر و راهیمدیده بگشا بر آن همه صدق کلامدر خلوت خود، خلوص ما بین و تمامدلخور ز قضاوتی به ناحق هستیمدلخون شده از دست شما، چشم بستیماین مردِ خدا مدّعی پاکی نیستبیخبط و خطا، در کُرهی خاکی نیستلکن که گنه را فقط از ما منِگریک سوی خطا ما، و تو در سوی دگرراز دل ما نزد شما بود خَفااین راز بشد فاش و به ما گشت جفاروح و تن ما گرچه از آن زخم گداختبیسعی مباد که عرصه بر دشمن باختامّید به لطف ایزدی ما بستیمخسته دگر از عالم و آدم هستیمثابت قدمیم، هیچ مگو ما پیریمحق خود از این عالَم ظالم گیریمبهر هدفی گام قوی برداریمدر سینه یکی عشق الهی داریمگفتیم به صراحت سخن دل چو عیانحجت به شما تمام شد از سِرّ نهانابوالفضل سرلک متخلص به استوار + نوشته شده در یکشنبه هشتم بهمن ۱۴۰۲ ساعت 15:39 توسط ابوالفضل سرلک  |  ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آرتین کریمیان تاريخ: جمعه 4 اسفند 1402 ساعت: 19:50

ببر و خر در میان ببر و خر بحثی ز رنگ آمد پدیدخر بگفت رنگ چمن آبی بود، از باب دیدبا تعجّب ببر گفت، رنگ چمن در دشت و باغسبز تیره بوده و این را همه دانند، الاغخر به رنگِ آبی خود مینمود اصرار و جَرببر زنافهمیِ خر، سردرگم و آسیمهxadسر[1]عاقبت گفتند ز بهرِ داوریِ این جدالنزد سلطان میرویم، پایان دهد این بحث و قالخر بگفت بر شیر که آیا این چمن آبی مباد؟شیر نگاهی بر الاغ کرد و به ببرِ بدمرادگفت که حرف تو درست است ای الاغ، رنگ چمناز ازل آبی بُود، دیگر مگو بر من سخنگفت الاغ، اکنون که حرف من صحیح باشد، نه ببربهر تنبیهش بر او حکمی نما، اجرا به جبرشیر بگفت حکمی کنم که تا ابد باشد بنامببر سه سال باید ببندد لب ز حرف، ختم کلامآن الاغ عَرعَر کنان، شنگول و مست از این قضا[2]ترک نمود آن محکمه، از پوست خود گشته جدا[3]ببر بگفت: رنگ چمن را تو نبینی سبز سیر[4]؟گفت که بینم سبز، ولی بر من بگو یار دلیراین درست باشد که تو با آن همه عقل و توان؟واردِ بحثی شوی با خر، که عقل او عیان؟بحثِ تو با خر بُود خُسران، زِ هر سو بنگریهم که توهین بر خود و هم قاضیِ شیرِ نریاستوار گویی به خلق در بحث با هر نوعِ خر؟عاقبت بازنده گردی، پس رها کن او به عَر؟نِی، بگویم که ز خر، مطلوب درک و فهم مکنعمر خود را صرف بحث، با احمق و ابله نکنابوالفضل سرلک متخلص به استوار[1] - بهمعنای حیران [2] - بهمعنای قضاوت[3] - اشاره به در پوست خود نگنجیدن و بهمعنای خوشحالی زیاد[4] - سبز سیر بهمعنای سبز تیره  |+| نوشته شده در  دوشنبه یازدهم دی ۱۴۰۲ساعت 20:25&nbsp توسط ابوالفضل سرلک  |  ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آرتین کریمیان تاريخ: پنجشنبه 5 بهمن 1402 ساعت: 14:54

سکّه و چاوشبی مردی ز سرمستیرها از عالم و هستیبه راهی در گذارِ بختبخورد پایش به جسمی سختصدای سکّهای بشنیدبهxadدنبال صدا گردیدگمانش بود که آن سکّهطلا باشد، به هر تکّه[1]نیافت سکّه ز تاریکیندید کورسوی باریکیکشید دستان به روی خاکز اقبال و مراد پاکبه تکّه کاغذی برخوردزدش آتش، به نور خُرد[2]بیافت آن سکّهی ناچیزپشیمان از تلاش و خیزبدید که کاغذ و آتشبُود چاو[3] و نشد چارَشکه این فرجام بسیاریستپر از افسوس و شرمساریستگهی بهر متاعی ریزو یا بیارزش و ناچیزدهیم عمر گرانمایهبسوزد سود و سرمایهابوالفضل سرلک متخلص به استوار[1] - بهمعنای آنکه هر مقدار و تکّه از طلا هم که باشد، باز ارزشمند است.[2] -بهمعنای آنکه آن تکّه کاغذ، نور کمی ایجاد کرد.[3] - بهمعنای اسکناس  |+| نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم دی ۱۴۰۲ساعت 23:0&nbsp توسط ابوالفضل سرلک  |  ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آرتین کریمیان تاريخ: پنجشنبه 5 بهمن 1402 ساعت: 14:54

دستگیریروزگار صبر و تحمّل را زِما دادست به بادطاقتی بر ما دگر بهر جفا دیدن مباددستxadگیری کن به حدّ خود ز ما، بهر خدانِی که مُچxadگیری و دستِ ما شِکانی از جفاحاصلت از آن همه رسواگری ما چه شد؟خلوت ما با خدا، بهر شما بازیچه شد؟ساقهی بشکسته را آتل ببندند از کرمنی که آن بُبریده و مدفون نمایند لاجرمگر که خاک گُل کند ضایع گلِ خوشxadرنگ و بوگل گناهش چیست؟ خاک را بایدش کرد زیر و رودسترنج ما میفکن بر زمین ای یار نیکما به رنج آن را برویاندیم ز دلخونی و لیکبرگ برگِ آن شود پَر پر به دستانت ز کینما به حدّ خود غمی در سینه داریم بس حزینبر خودت بنگر، اگر لغزش به راهت اوفِتادیا فلک با سرنوشتِ تو کند داد و ستادتیغ برّان را ببینی دست ناظر بر درختاین روا باشد که از بُن برکَند ریشهی سخت؟آنچه امروز مینمایی با غضب با بندهاییا که آتش برکشی بر صفحه و پروندهایعاقبت پروندهات یومالحساب گردد عیانمو کشند از ماست تو، آنسان نمودی با کسانآنکه عالم محضرش باشد، ببخشد بندگانای عجب از بندگان، که هر که راست خبطی نهانابوالفضل سرلک متخلص به استوار  |+| نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم دی ۱۴۰۲ساعت 1:3&nbsp توسط ابوالفضل سرلک  |  ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آرتین کریمیان تاريخ: پنجشنبه 5 بهمن 1402 ساعت: 14:54

بازی عشقکلبهای را از سر عشقی بنا کردیم به مهرچرخ گردون مینواحت چنگی به آهنگ سپهرنوجوانی را گذر کردیم به امید وصالقصر رویاها بدیدیم هر شبی در آن خیالکوچههای نوجوانی پر ز بوی خاطرهعاشقی مارا بکرد هم شاعر و هم شاعرهآفتاب مهر ما رنگی ز اُخرایی نداشتدشت سرسبز امید، وَهمی ز صحرایی نداشتشعلهی گرم محبت بر تنم آتش بزدعشق او ایمان ما گشت، گرچه یزدان آن سزددر یکی از روزهای سبز و گرم پرامیدغافل از موجی و طوفانی که ناگه میرسیددست ناحق فلک ناگه گریبانم گرفتشور و سرمستی ستاند و دین و ایمانم گرفتبرگ برگ غنچهی امید ما خشکیده گشتقبل هر بشکفتگی، امید آن ببریده گشتشاعره کفران نعمت کرده از کمطاقتیشاعر شعر غزل را پس زد از بیرغبتیاو رها کرده به اندوه در شکستی بیدلیلقلب معیوبش شکست، شاعر بشد خوار و ذلیلبغض سنگینی گلویش را ببست از آن زمانیاد آن بغض و شکست همراه اوست در هر مکانطعنهی عالم شنید از هر زبان تلخ و تیزخفّت دوران کشید از درد آن عشق از ستیزروزگار بیصفت بازی کند با حال ماگه پریشانیم و شیداییم و گه رسوا، خداعمر بیحاصل که میسوزد به اندوه دم به دمکوتهش بنما و راحت کن از این دنیای غمصبر ما بر این غم طولا همه عمرم ستاندسوختیم در بازی عشق که فقط یادش بماندابوالفضل سرلک متخلص به استوار  |+| نوشته شده در  سه شنبه یازدهم مهر ۱۴۰۲ساعت 1:32&nbsp توسط ابوالفضل سرلک  |  ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آرتین کریمیان تاريخ: سه شنبه 14 آذر 1402 ساعت: 8:03

صفحه بندی