شعر ندامت - تاریخ: 1401/12/9 ساعت: 21:09
ندامتآنکس که خطا کرد و نگشت نادم و شرمساریا که ز غرور کرد خطا باز به تکراربیشک رسد آن روز که او درس بگیرداز رسم فلک، از گذر و گردش ادوارلکن که چه دیر است و چه افسوس به راه استفرصت همهسوزی و همه باخت به اغیارهر دم به خودش از سر درد نعره برآرداز چه بنمودی تو خطا، بی حد و بسیار؟رفتی دوصد آن راه خطا، تو...
شعر قضاوت - تاریخ: 1401/12/9 ساعت: 21:09
قضاوت مارا به نکردهها قضاوت مکنیداینقدر جفا به آن صداقت مکنیدبهر هدفی تلاش خود بنمودیمما را به تلاش خود شِماتت مکنیدطعنه زِ هر آن کسی که بود بشنیدیمطعنهخور مُشتی بیلیاقت مکنیددر خود بنگر، ببین خطاکار که هست؟ما را به خطای خود حکایت مکنیداز لطف خدا، زبان ما اَلکَن نیستبا نیش کلام به ما لجاجت مکنیدچون ...
شعر شُکوه اربعین - تاریخ: 1401/11/9 ساعت: 5:03
شُکوه اربعینیکی نهضت شدست برپا، از آن سوگ و غم عُظمیچو سیلابی خروشان است، همه زُوّار آن مولاچه پرشور است این نهضت، چه زیبا هست این اخلاصپس از زیبایی آن ظهر[1]، شکوه اربعین حالاشکوه اربعین دیدم، به هنگام خلوص خلقبه رهپیمایی زائر، به مهمانداری آنهاشکوه اربعین دیدم به آن جمعیت پرشوربه آن موج پر از احسا...
شعر بز و گوسفند - تاریخ: 1401/11/9 ساعت: 5:03
بز و گوسفندگلّهی چوپان پر از بز بود و گوسفندی صبورصبح به صبح بهر چرا می برد همه بر دشت دوربز به هر ره در جلو می رفت و گوسفند در عقباین مرام بز بود، بر دیگران باشد لقب[1]در مسیری بوتهی خاری به چشم بز بخورداز سر حرص و طمع سیر دلش زآن خار خوردچونکه بز مشغول خار شد، گوسِفند از پیش رفتفاصله افتاد میان بز...
شعر شدم ناکام - تاریخ: 1401/11/9 ساعت: 5:03
شدم ناکاممن آن مَردَم،که از آن مردی و مردانگیهایی که بر مردُم روا کردمپشیمانم و دلسردمخطا کردمغرورم را به زیر پای برخی از ریاکارانچه بیهوده فنا کردمرها کردمهمه دِین و تعهد رابه آن رندان روبهرویبه آن گرگهای درندهبه آن زالوصفتهاییکه مینوشندهمه خونهای پاک مردم این خاکهمه شریان رگهای غرور و غیرت مردمو م...
شعر نقاب - تاریخ: 1401/4/18 ساعت: 5:45
نقاببه هر صبحی که روز از نو، شود از حکم یزدانیبه هر مُلکی و آبادی، به هر بزمی و میدانیمرام آدمی باشد، نقاب بر چهره بنشانَدگهی از روی حیلت یا، فریب و بازیگردانییکی از بهر خوشرویی، یکی از بهر حرف خَلقیکی از بهر طَمّاعی، یکی از فقر ایمانییکی در دل پر از درد است، ولی در چهره اش لبخندیکی در دل پر از کفر ...
شعر اَرِنی و لَن تَرانی - تاریخ: 1401/4/18 ساعت: 5:45
اَرِنی و لَن تَرانی[1]چو شنیدم این سخن را ز زبان آن سه هوشیار[2]ز سیاه خواب غفلت بشدم به هوش و بیداراَرِنی بگفت چو موسی و شنید و لَن تَرانی[3]جلوه های حق بدیدم به جهان و خلق چه بسیارجلوه ات به بال پرواز، جلوه ات به نای آوازجلوه ات به راه پر راز، دیدم از دو چشم بیمارجلوه ات به زندگانی، جلوه ات به هر ...
شعر پژواک - تاریخ: 1401/4/18 ساعت: 5:45
پژواکز شوق زندگانی گَه، به کوهستان سفر کردمطراوت در طبیعت بود، بدین سان گه خطر کردمیکی سنگی به زیر پای، به ناگه سست و لغزش کردفرو افتاد به هر درّه، به هر ضربت چه غرّش کردصدای سنگ می پیچید، میان درّه باز و بازاز این پژواک غرّشها، صدا پیچید چون آوازبه هر نایی نوایی بود و هر تاقی به توقی دنگ[1]شنیدم ای...
شعر بغض گنجشک - تاریخ: 1400/1/11 ساعت: 17:11
بغض گنجشک مات و مبهوت و پریشان بر درخت بنشسته بود خیره بر شاخه نگاه می کرد، زبانش بسته بود در عجب بود زان بلایی که بیامد بر سرش خسته بود از این زمانه، غم نشست بر پیکرش دم نمی زد، ساکت و غمگین نگاهش بر درخت غصّه ها در دل نهان داشت، زان همه خُسران[1] س
شعر دلسوخته - تاریخ: 1400/1/11 ساعت: 17:11
دلسوخته واعظی بر منبری گفتش، به جمع دلسوخته کیست؟عُقبَت[1] بشکستن دل را کسی داند که چیست؟زان میان پاسخ بداد یک تن، خدا فرموده استاین طریقت را برای مسلمین بنموده استجَیگه[2] آن دلشکسته ویژه است نزد خدازآنکه نفرین و دعای او سریع گردد رواای تو آن یاری ک
شعر عاشقم - تاریخ: 1400/1/11 ساعت: 17:11
عاشقم ماه من رفت، تو هَم ماهت بمیرد آسمان حیف از آن ماهم که گردیده است نصیب ناکسان بد نمودی بر من و بر عشق من ای روزگار بشکند آن قلمت، گر ننویسی یادگار از خدا خواهم بمیراند تو را ای روزگار بد بکردی بر دلم، عمری بگشتم بی قرار خاطراتی در سرم هر روز و ش
شعر زبان سرخ - تاریخ: 1400/1/11 ساعت: 17:11
زبان سرخ به نزد دوستی رفتم، بدیدم حال او نازار[1] زبان بر شکوه کردش باز، همی نالید ز خود بسیار گله مند از زبان خویش، از آن رُک گویی بیجا سرش را در گریبان کرد و با خود می نمود گفتار سر سبزم دهی بر باد، تو ای سرخ روی بی افسار چه رازهای مگو گفتی، چه از
شعر عمر گران - تاریخ: 1400/1/11 ساعت: 17:11
عمر گران یکی پیر خسیس خودجدالی[1] همی کَندش یکی گودال و چالی طلاهایش درون چاله بنهاد خیال آسوده کرد و دل نمود شاد همه روز بر سر چاله برفتی طلاها را نگاه کردی به سختی دلش آشوب از آنکه دزد بَرَد آن به ناگه می دوید سویش هراسان به چاله روز به روز او سرکش
شعر عشق به خدا - تاریخ: 1400/1/11 ساعت: 17:11
عشق به خداخواهمت این بار که دردودل بگویم ای خدااز غم عشقی که عمری من نمود از تو جدااشک چشمم دائماً چون چشمه جاری می شودهر زمان فکرم به آن عشق جوانی می رودگر چه او آن عهد را نادیده انگاشت در نظرلیک که من سوختم تمام عمر خود آسیمه سرحسرتی را در دلم پنها
شعر دُم بریده - تاریخ: 1400/1/11 ساعت: 17:11
دُم بریده روبهی در یک گذر از دام صیّادی به دشت گیر نمود دُمش به دام و ناگهان بی دُم بگشت سوز زخم دُم چنان آسی نمود روبه ز درد در پی هر گام خود، زوزه کشید و ناله کرد چون رسید بر روبهان، از سر مکر و از فریب جلوه را عادی نمود و خود بکرد شخصی نجیب گرچه د
شعر مادرم زهرا (س) - تاریخ: 1400/1/11 ساعت: 17:11
مادرم زهرا روزگارانم سیاه و بخت من چون شب سیاه از سر ظلمی تمام عمر من گردید تباه بیقراری در تب عشقی همه عمرم ستاند بُغض و آه و حسرت و ناله به جان من نشاند بس که در این عالم خاکی ز عشق مجنون شدم بس که زآن عشق زمینی چشم و دل پرخون شدم چند شبی در خواب ع
َشعر فرشته و ابلیس - تاریخ: 1400/1/11 ساعت: 17:11
فرشته و ابلیس پادشاهی عاشق نقش و نگار دنیوی بر سرش زد تا ببیند چهره های اُخروی[1] هم ز عهد پادشاهی اش بماند یادگار هم ببیند روی ابلیس و ملک در یک نگار[2] گفت به آن صورتگرِ[3] دربار برای من بِکِش چهرۀ ابلیس به همراه مَلَک با یک روش آمدش نقّاش میان مرد
شعر کارِ درست - تاریخ: 1396/10/9 ساعت: 12:49
در میان مردمان ملّت ماچین و چین هست یکی ضرب المثل گنجینۀ آن سرزمین نعل بندی نعل اسبی را نبست محکم و جفت در برفت نعل از سُم و در جنگ اسب بر خاک خُفت اسب سوار که بود امیر لشکر آن سرزمین از سقوط اسب ناگه او فنا شد بر زمین دشمنان فرمانده را کشتند و لشکر شد رها زین سبب دشمن بتاخت بر لشکر گشته فنا پس حکوم...
شعر مگس و زنبور عسل - تاریخ: 1396/10/9 ساعت: 12:49
مگس و زنبور عسل مگسی گفت به زنبور عسل:«کای بی خِرَد از چه رو بهر غذا رنج فراوان می بری؟! یا چرا هر دم به یک راهی شوی از بهر شهد؟! یا چرا بهر عسل سختی دوران می خری؟! یا نمی بینی مرا که قوت بی زحمت خورم؟! اندکی پر می زنم، وانگه نشینم بر سری قوت خود را من بیابم در همه جا و مکان نیست نیاز زحمت کشیدن، عش...
شعر گرگ و روباه - تاریخ: 1396/10/9 ساعت: 12:49
گرگ و روباه عاقلی را گفتمش:«گرگی کنم یا روبهی؟! یا که چونان ابلهان باشم الاغ فربهی؟!» چون تحیّر یافت از این نطق و کلام بی شروع او بگفت:«یاللعجب، توهین بود یا به بهی؟! از چه رو اینگون سؤالم کردی ای یار شفیق؟!» گفتمش:«از بس بدیدم بالغان ابلهی!» چون شنید این را رفیق، قدری درون خود برفت اندگی اندیشه کرد...